حاجى زين العابدين مراغه اى

65

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

يوسف عمو گفت : « من بدين شخص هفتاد تومان مقروض‌ام . خواهش دارم از طرف بنده به مبلغ مذكور حجتى به نام اين شخص بنويسيد . » گفت : « خيلى خوب . اسم شما چيست ؟ » گفت : « عبد الغفار . » - « اسم آقا ؟ » گفت : « ابراهيم بيگ . » پرسيد : « بيع شرط دارد ؟ » گفت : « بلى ! خانهء بنده . » پرسيد : « خانه كجاست ؟ » - « در اردبيل . » - « فرع چه‌قدر قرار شده ؟ » گفت : « ماهى يك تومان و به مدت شش ماه . » آخوند نوشت . بعد از ختام بر ما نيز خواند . درآورده نيم‌قران دادم و حجت را گرفتم . ديدم كه خيلى ممنون شد . گفتم : « ما شاء الله خيلى شاگرد داريد ! » گفت : « بلى ! چند نفر ديگر هم هستند كه امروز نيامده‌اند . » پرسيدم : « اطفال چه مىخوانند ؟ » گفت : « بعضى الفبا ، بعضى جزو عم ، جمعى قرآن مجيد . بزرگان كه در اين صف نشسته‌اند گلستان ، بوستان ، حافظ و همه چيز . » گفتم : « جناب آخوند ! حافظ چه دخلى به درس دارد ؟ » گفت : « يعنى چه ؟ حافظ شيرازى دخل به درس ندارد ؟ » گفتم : « معلوم است كه ديوان حافظ عبارت از اشعار متين است در تصوف كه از خوانندگان كمتر كسى معنى آن را مىفهمد . اطفال از خواندن آن ، كه ظاهرا سراپا سخن از باده و ساده و محبوب و محبوبه و عشق‌بازى است ، چه بهره‌اى حاصل توانند نمود ؟ » گفت : « پس در اردبيل كه ولايت شماست در مكتب‌ها به اطفال چه درس مىدهند . » گفتم : « مملكت ما اردبيل نيست . » گفت : « پس كجاست ؟ » گفتم : « قطعهء ديگرى از كرهء زمين . » گفت : « از قول شما چنان معلوم مىشود كه طرف شيراز يا بغداد بايد باشد . » گفتم : « هيچ كدام نيست بلكه آفريك [ آفريقا ] است . »